ترس

یک چاقوی بلند و پهن با دسته‌ی چوبیِ قهوه‌ایِ رنگ پریده در دستم بود. یادم می‌آمد وقتی پدرم گوشت می‌گرفت مادرم آن‌ها را با این چاقو روی یک تخته‌ی چوبیِ مستطیل شکل بزرگ تکه‌تکه می‌کرد. چاقو را از داخل کشوی آهنیِ سبز‌رنگ آشپزخانه برای دفاع از خودم  برداشته بودم.

از وقتی خورشید هنوز در آسمان بود تنها بودم. تنهای تنها. همه‌ی اعضای خانواده ببرون رفته بودند. چرا من را نبردند؟ یادم نیست. احتمالن تنبیه شده‌ بودم. بمانم و درس بخوانم. درس، ازش متنفرم. همیشه بودم. باید دلیلش همین باشد، چون هنوز آنقدر بزرگ نبودم که قفسه‌ی سینه‌ام برآمده شود. بچه‌ها بیشتر در آن سنها دوست دارند تنها و دور از خانواده باشند. اما من هنوز بچه بودم. درس هم نخواندم. تمام وقتی که خورشید در آسمان بود در باغ خانمان بازی کردم. باغ بزرگ بود، پُر از درختان میوه در وسط و کاج دورتادور. و در گوشه‌ای استخری بزرگ با ماهی های بزرگ و کوچک، بیشتر قرمز و کمتر سیاه و سفید داشت. استفاده‌ی استخر بیشتر برای آبیاریِ درختان بود. پدرم آن را با چاه عمیقی که کمی آنطرفتر قرار داشت، پُرمی‌کرد. با اینکه آب زلال بود ولی وقتی وارد استخر می‌شد دیگر کف استخر معلوم نبود. جرآترفتن در استخری که آب آن آبی نباشد و پر از ماهی باشد را هیچوقت نداشتم.

وقتی هوا گرگ و میش شد. درختها دیگر درخت نبودند، میخواستند حرف بزنند. بخصوص درختان کاج که سرشان را در آسمان میدیدی.  گاهی هوهو می‌کردند. همه‌ی باغحرف میزد. صدای جیرجیر، قورقور، غارغار حتا فیس‌فیس می‌آمد. آنها می‌خواستند به من هشدار دهند.

داخل خانه شدم. از راهروی باریکی که یک جاکفشیِ آینه‌دار در سمت چپم قرار داشت عبور کردم ازدر آشپزخانه نیمه باز که در سمت راستم بود زیر چشمی نگاهی به داخل انداختم با پنجره‌ی بزرگی که در انتها داشت، نیمه روشن بود. به سالن بزرگ رسیدم دو دست مبل یکی در سمت راستم، متعلق به مهمان، و دیگری روبرویم قرار داشت. تشخیص آنها به سختی امکان پذیر بود. همه‌ی چراغها را روشن کردم. صدایی آمد. صدای چی بود. نمیدانستم. شاید وقتی در باغ بودم کسی وارد خانه شده. شاید دزد باشد. دیوار باغ کوتاه بود. شاید قاتلی باشد. سالن روشنبود. اما اتاقها خاموش بودند. بخصوص اتاق مادر‌ و پدرم که پنجره‌اش کوچک بود. فکری از سرم گذشت. به آشپزخانه رفتم. چاقو را برداشتم. بلند بلند شروع کردم به حرف زدنبیا بیرون. می‌دانم توی کدام اتاقی. من چاقو دارم. بیا بیرون. من نمیترسمبا صدایبلند شروع به آواز خواندن کردم تا شاید نترسم. ولی، ترسیده بودم. بچه بودم. کسی نبود. فقط،  ترسیده بودم.  ترسی ماندگار.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *