سهرابم را نوشتم

خواستم نوشتن را بنویسم.

عقب رفتم.

ورق زدم خودم را.

رسیدم به آنجا که،

سهراب را دیدم.

نوشتم،

با جمال او.

سهراب در خلوت اتاق،

با من بود در نوشته‌ها.

سهراب را خواندم.

پدر را نوشتم.

همه را صف کردم.

با پرواز دستها،

در اوان نوجوانی،

خواندم پدر را.

پدرِ سی ساله را،

پیر و از کار افتاده دیدم.

خَندیدند.

رَنجیدم.

از نوشتن،

بُریدم.

سهراب را در آغوش کشیدم.

وقلم را

قلم را از خود راندم.

با مردی که نه نامش پدر بود نه سهراب،

دوباره آغازیدم.

در سالنامه‌هایی بی‌کلام،

در وصف روزهایی که می‌فت و نمی‌آمد،

اندوه را نوشتم.

شادی را

نَه!

از او گذشتم.

نوشتن را در غم دیدم.

غم را بی‌روح نوشتم.

دیگر سهرابی نبود که جان دهد بر روحم‌.

پس

باز،

بُریدم.

زمان آبم داد.

اما من مانده بودم در سهرابم.

گذر را در آینه دیدم.

تَرسیدم.

چه کنم اگر پژمُردم و سهراب را ندیدم.

دنبالش گشتم.

اینبار نه سهراب را،

سهراب‌ها خوانده را دیدم.

دوباره

جان گرفت کلامم.

دَمیده شد بر قلمم.

سُهرابم را آغازیدم.

اَما!!!

پِدَرْ را ندیدم.

تا نثارش کنم کلامم را.

تا شاید دوست بدارد قلمم را.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *