زیستنِ بی تو

 

فلانْ عصرِ فلان ماهِ هزاروسیصدو اندی

قطر اشکی، گوشه چشمی.

خطِ آهی در وجودم

دیدن شَک در نگاهی

فریاد غم در سینه‌ام

جای قطره ماند بر شستم

تا خاری شود در قلبم

گذر کرد زمانی

بیست و چند سال و اندی

آستیگماتم را زدم

تا وارونه، شناست کنم

سینه‌ام را بدرم

بیرون کشم اشکت را

تا نَفَس را بنوازم

بی‌ نفس در راه مانده‌ام

راه را گشودم

در نَفَسَم حل شدم

زیستن را بی تو در خود دیدم

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *