چگونه فرار کنیم تا دستگیر نشویم؟

حتمن فکر می‌کنید دزدی هستم که می‌خواهم پندتان دهم.

نگران نباشید به آن هم می‌رسیم.

بگذارید با دو داستان شروع کنم.

داستان اول

جوان بودم و هزاران شیطنت 

نمی‌دانم جوانهای عصر حاضر به (سوار ماشین پسر شدن) چه می‌گویند. ما آن موقع‌ها بهش می‌گفتیم، اُتو، که (همان رایگان سواری) است.

قضیه بر می‌گردد به ۳۰ سال پیش. تازه دیپلم گرفته بودم. آن سالها علاقه‌ی چندانی هم به دانشگاه رفتن نداشتم. دوست داشتم هااا…

اما نه آنقدر که برایش درس بخوانم. شغلی داشتم، که معمولن جوانها بعد از دیپلم دارند (پشت کنکوری.)

من و دوستم شغلمان علاوه بر پشت کنکوری، در خیابان پرسه زدن هم بود. عصرها در خیابان پیاده روی می‌کردیم. گاهی هم با یکی دوتا ماشین هم صحبت می‌شدیم. وقتی از محله‌ی خودمان دور بودیم، سوار تاکسی بدون پول می‌شدیم. (مُلتفت هستید که همان اُتو را می‌گویم.)

یکبار که دوستم سمت محله‌ی «ن» کار داشت با تاکسی تا آنجا رفتیم. در مسیر برگشت دوباره هوس اُتو زدن، کردیم. برای اتو زدن اصولی داشتیم. راننده را نگاه می‌کردیم. قیافه‌اش باید خلاف نباشد. کم سن باشد. و خلاصه یک جورهایی آقایی باشد برا خودش.  دست تکان دادیم. چند تاکسی و ماشین شخصی ِخارج از اصول ایستادند. رویمان را برگرداندیم. بالاخره یک ماشین ایستاد. رِنو بود. (آن زمان رنو جزء ماشینهای لوکس و مخصوص جوانها به حساب می‌آمد.)

من و دوستم با این که شیطنت داشتیم ولی یک حجب و حیایی هم همیشه همراهان بود. آقای پسر پیشنهاد کرد یکی‌مان جلو بنشیند. ما هردو عقب نشستیم.

شروع گریز و فرار

چشمتان روز بد نبیند. تازه آقای راننده داشت با ما خوش و بش می‌کرد. گفت دانشجوی دکتراست و …

که یکباره یک ماشین پر از ریش و سیبیل همسفرمان شد. آقای ریش‌دار پشتِ راننده، تا کمر از پنجره بیرون آمده بود. چنان با داد و هیجان «بزن بغل، بزن بغل» می‌گفت که انگار همین الان یک قاتل زنجیره‌ای را شناسایی کرده، و با تحویل دادنش مدال شجاعت را خواهد گرفت. ما قلبمان در دهانمان آمد. فقط چشمان پدرم را روبرویم تصور می‌کردم. به آقای راننده گفتیم: «فقط تو رو خدا وانَستا»

راننده‌ی باشخصیت هم گازش را گرفت. آن ماشینِ حامل ریش هم به دنبالمان گاز داد.

شانسی شانسی گرفتار شدیم

آقای راننده به‌ ما گفت: «من نمی‌ذارم دست اینا به شما برسه.» ما را سر یک کوچه پیاده کرد و گفت فقط فرار کنید. خودش پایش را گذاشت روی گاز تا آن ماشین، او را تعقیب کند.

ما همینطور در کوچه‌های ناآشنا می‌دویدیم. از قضا ریش‌‌داران ما را دیده بودند. دنبالمان آمدند. داخل کوچه‌ی فرعی شدیم. یک آقای مُسنی مشغول آبیاری کوچه بود. ما که دیگر خودمان را پشت میله‌های زندان می‌دیدیم، التماس کنان از او کمک خواستیم. خدا خیرش بدهد درِ خانه‌اش را باز کرد و ما داخل شدیم. مدتی آنجا ماندیم. تا بالاخره وقتی آب‌ها از آسیاب افتاد خودمان را به خانه‌هایمان رساندیم.

دومین داستان

بزرگ شدم با دلی همچنان پُرشور

این داستان برمی‌گردد به حدود ۷ سال پیش.

در خیابان رانندگی می‌کردم.  نزدیک یک چهار راه شدم. یکدفعه دیدم یک پراید سفید روی خط ممتد وسط خیابان ایستاد. چنددختر و پسر، بین ۹ تا ۲۰ ساله از ماشین پیاده شدند. به سمت خیابان دیگری دویدند. درهای ماشین همینطور چهارتاق باز و ماشینشان روشن ماند. بلافاصله بعد از آنها یک پژو ۴۰۵ با رنگ تیره ایستاد. دو تا مرد ریش‌دار از  ماشین پیاده شدند و داخل پراید را نظاره کردند.

یاد گذشته افتادم

آن موقع بچه‌های من تقریبن هم‌ سنِ فراریها بودند. من هم که از ریش‌ دل خوشی نداشتم، پایم را گذاشتم روی گاز و بچه‌ها را سر راهم دور از چشم دو مأمور سوار کردم. و حسابی در کوچه پس کوچه‌های آنجا که کاملن هم آشنا بودند، گاز دادم و خودم را گم‌وگور کردم. بچه‌ها با هم یک چیزهایی می‌گفتند. می‌خواستند جلوی من رَد گُم کنند. نمی‌دانستند من خودم این کاره بودم.

باخودم گفتم، قتل نکردند که، آن هم با یک بچه‌ی کوچک. حتمن کمی قلدربازی برای مأموران ریش‌دار محترم درآوردند. آنها هم خواستند بچه‌ها را به سزای اعمالشان برسانند.

و اما پند…

صحبتم با شماست دوست عزیز 

هیچ راه گریزی برای فرار از قانون نیست. آگاه باشید: نیروی محترم انتظامی، همان ریش‌دار‌ان عزیز همیشه خیرخواهتان هستند. پس سعی کنید خلاف نکنید. یا دعا کنید کسانی مثل منِ داغ دیده، آقای دکتر باجرأت یا مسنِ مهربان سر راهتان قرار گیرند.

آیا شما هم تجربه‌ی فرار و گریز در زندگیتان داشته‌اید؟ چه حس و حالی داشته؟

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *