۵۰ ساله‌ای که نوشتن نجاتش داد

یک سال پیش در یک عصر معمولیِ  تابستانی، یک زن معمولی، با افکاری معمولی، مشغول پیاده‌روی بود. دیواری نظرش را جلب کرد. روی آن با خطی سیاه و درشت نوشته بود.

«خُب که چی!»

یکی بود یکی نبود غیر از خدا و قلم کسی نبود

جلسه‌ی گذشته‌ی (سایت نویسنده) استاد گفتند از دل (…که…) یک عنوان در آورید و با آن مقاله بنویسید. حدود ۱۰ تا عنوان خلاقانه‌ی طنز، درام و خودشناسی در آوردم. چند سطری هم نوشتم. ولی هیچ ارتباطی بین خودم و مقاله‌ها پیدا نمی‌کردم. هر شب با خودم می‌گفتم: «خُب، اندفعه مقاله‌ای نمی‌نویسم. چیکار کنم خلاقیتم خُشکیده.»

امروز روز آخر است. با خودم گفتم، بهتره آخرین تلاشم را بکنم. برای باز شدن منفذهای بسته شده، پیاده‌روی کردم. همینطور که مشغول حرف زدن با خودم بودم و عنوان‌ها را مرور می‌کردم، یادم افتاد در یکی از وبینارها استاد گفتند بهتره چیزی آموزنده به این دنیا اضافه کنیم. جرقه‌ای زده شد. پیش خودم گفتم چی بهتر از داستان آشنایی خودم با نوشتن.

شما خواننده‌ی عزیز شمایی که در دهه‌ی ۴۰، ۵۰، ۶۰ یا حتا بالاتر  از آن هستید و فکر می‌کنید دیر است، بیشتر سخنم با شماست.

وقتی ۴۰ را رد کردم، احساس کردم دستی پشتم قرار دارد و همینطور من را رو به جلو هول می‌دهد. با خودم گفتم ۴۰ سال از عمرم گذشت، هنوز نفهمیدم

(از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود)

تصمیم گرفتم کاری انجام دهم، غیر از زندگی کردن. وارد صنعت شکلات‌سازی شدم. بنا به دلایلی آن را کنار گذاشتم.

دوباره وارد معمولی‌های زندگی شدم. همیشه درباره‌ی کارم و شکستی که خوردم فکر می‌کردم. افکارم به دو بخش تقسیم شده بود. گاهی می‌گفتند: «همینه، زندگی همینه. بقیه رو نگاه کن. در حال خرید. اینستا چرخی. سریالهای جم. سرت رو با همین چیزا گرم کن. بزار بگذره.»

و گاهی گویی یک صدایی از دور دست‌ها همراه نسیمی ملایم به من برخورد می‌کرد. تکانم می‌داد. «نه، نمیتونه این باشه. نباید این باشه.»

در یکی از عصرهای تابستان ۱۴۰۱ درحال پیاده‌روی بودم. افکارم حولِ محور دلایل کنار گذاشتن کارم می‌چرخید.

جمله‌ی (خُب که چی!) را روی دیواری دیدم. تکانی به من داد. «چرا انقدر به شکستم فکر می‌کنم.» در یک لحظه، نمی‌دانم از کجا خاطره‌ی کودکی‌ام با من همراه شد. آن زمان که، (نوشتم، خواندم و سرخورده شدم.)

پیش خودم گفتم باید بنویسم.

پیشتر تراپیستم گفته بود افکارت را روی کاغذ بیاور. این کار را می‌کردم. اما من بیشتر از آن می‌خواستم.

در اینترت کلمه‌ی «نویسندگی» را سرچ کردم. حتا یک ذره هم به مغزم خطور نمی‌کرد که نویسندگی آموزش داشته باشد.

با سایت استاد کلانتری گرامی آشنا شدم. اول با وبینارها شروع کردم. دقیق یادم نیست ساعت ۷ یا ۷:۳۰ صبح بود. زودتر از بقیه‌ بیدار می‌شدم، تا در وبینار حضور داشته باشم.

چه نیرویی، من را در صبح‌های تابستان وقتی دلیلی برای زود بیدار شدن نداشتم، از رختخواب جدا می‌کرد. و هنوز هم در من با تمام سختی‌ها و حرف شنیدن‌ها وجود دارد.

عطش نوشتن، عطش مفید بودن، عطش زندگی کردن.

حالا شما بگویید آیا هنوز هم فکر می‌کنید برای نویسنده شدن دیر است؟

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *