معجزه‌ی دیگری از نوشتن

چند روز پیش با آقای «ع» سر موضوعی بحث‌مان شد. همیشه وقتی گفتگویی پیش می‌آید، هیچکدام حرف یکدیگر را قبول نداریم. در بعضی مواقع هر دو یک چیز می‌گوییم ولی از منظر‌های متفاوت به آن نگاه می‌کنیم. در آخر هم «من» برای اینکه صحبت به درازا نکشد جایی نظر او را در درون نقض و در بیرون قبول می‌کنم، و با عصبانیت کنار می‌کشم.

مدتی از بحث می‌گذرد. عصبانیتم فروکش می‌کند. بازبینی‌اش می‌کنم. تازه نکته‌ی اشتراکمان را می‌بینم. عنوانش نمی‌کنم. توفیقی ندارد. هر دو خسته از بحث و جدل هستیم.

می‌گویند دردهایی که در میانسالی به سراغ آدم می‌آید حرف‌های تلنبار شده است که به این صورت خودشان را به نمایش می‌گذارند.

این روزها بیشتر آزادانه می‌نویسم. سعی می‌کنم روزی حداقل یکساعت آزادنویسی را در برنامه‌هایم داشته باشم. بعضی اوقات کلمات سر سازگاری با من دارند و هر چه خوبی در دنیا است روی برگه می‌آید. اما بیشتر دفترم بستری برای جواب‌های نداده‌‌ی مکالماتم می‌شود. معجزه‌ی آزادنویسی را در ایده‌یابی برای نوشتن و بیرون کشیدن جواب سوالات از درونم می‌دیدم.

تا چند روز پیش که معجزه‌ی دیگری از آزادنویسی دیدم. معجزه‌ای در کلام. در آخرین گفتگویمان کار به بحث نکشید. حرفم را کامل زدم. و با خوشی درِ گفتگو بسته شد. حتا نتایجی هم در مدتی کوتاه گرفتیم. بعد از صحبت‌مان احساس شعف داشتم. خوشحالی‌ای وصف ناپذیر در درونم غلیان داشت. گویی کار مهم و سختی را به راحتی به پایان رسانده‌ام.

به خودم نگاه می‌کردم. با تعجب حال درون با بیرونم را یکی می‌دیدم. اینجا بود که به معجزه‌ی تمام عیار نوشتن رسیدم. نوشتن من را با خودم یکی می‌کند. نوشتن مسکن نیست، خودِ درمان است.

آیا شما هم چنین تجربه‌ای از نوشتن داشته‌اید؟ 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *