من و کوه | اولین تنهایی

زندگیِ من مثل کوه است و من کوهنوردی هستم که قله‌های متفاوت آن را فتح می‌کنم. گاهی قله‌هایی که انتظارشان را دارم و بیشتر آن‌‌هایی که با تعجب نظاره‌گرشان هستم.

خیلی وقته می‌خواهم خاطرات کوهنوردی را بنویسم. و سرانجام توانستم این کار را انجامبدهم. در اینجا ممکن است خاطراتم به طور مرتب نباشد سعی می‌کنم از روی تاریخ عکسهاییکه گرفته‌ام این کار را انجام بدهم. هر چیزی که یادم بیاید می‌نویسم و در بعضی مواقع عکسنگرفتیم ولی خاطره موجود است.

راستی چرا از فعل جمع استفاده می‌کنم چون همیشه با یک نفر کوه می‌روم. از تنهایی در کوهمی‌ترسم. ترس در من همیشه وجود دارد. هر زمان در یک لباس خودش را نشان می‌دهد. ترساز تنهایی در جایی، ترس از سگ‌های بزرگ، ترس از صدای بلند و

دلم می‌خواهد تنهایی کوه رفتن را تجربه کنم. بهاره (همراه جدیدم) می‌گفت تنها رفتن همصفای خودش را دارد. خیلی از خانم‌ها را در کوه می‌بینم که تنها هستند و همیشه می‌گویمخوش بحالشان که تنهایی نمی‌ترسند.

چند وقت پیش توفیق اجباری پیش آمد که تنهایی کوه بروم.

تنها من بودم و کوه

دیرم شده بود. شب قبل زود نخوابیدم. با بهاره هر یکشنبه ۹ صبح قرار کوه داریم.

ساعت ۸:۳۰ بهاره پیغام داد که راه افتاده. نیم ساعت بیشتر تا پای کوه درکه راه نیست. من یکربع به هشت از خواب بیدار شدم. صفحات صبحگاهی را نوشتم که خودش نیم ساعت طولکشید. بهاره پایین کوه رسید. گفتم تو برو تا «کافه عمران» من هم می‌آیم. من تندتر از بهارهراه می‌روم. با خودم گفتم اواسط راه بهش می‌رسم.

ساعت ۹:۲۰ از پایین کوه راه افتادم. خیلی خوشحال بودم که بالاخره توانستم تنهایی در کوهبودن را تجربه کنم. کمی تند رفتم تا بهاره خیلی در عمران معطل نشود. همیشه این راه را یکساعته می‌پیماییم. همان اول خانمی که با دوست‌هایش دفعه‌ی قبل آمده بودند و یک ضبطصوت همراه خود داشتند را دیدم. ازشان جلو زدم. کمی جلوتر رفتم. کوه خلوت بود. «چراامروز انقدر خلوته؟»

دوتا سگ بزرگ در دو طرف راه لمیده بودند. کمی مکث کردم. چاره‌ای دیگر نبود. باید ردمی‌شدم. یکی از سگها می‌خواست پارس کند. از صدای پارس سگهای بزرگ تپش قلب می‌گیرم. چرا؟ نمی‌دانم. خوشبختانه یک آقا در کنار سگ نشسته بود. ملایم گوش سگ را گرفت و سگدوباره به لمیدنش ادامه داد. یک خان را رد کردم.

جلوتر رفتم. یکی دو نفر آدم دیدم. «چرا  انقدر آدم‌ها کَمَن؟» همیشه کلی گروه‌های مختلفخانم‌ها در کوه بودند. باز هم جلو رفتم. کافه‌ها را یکی‌یکی رد کردم. «حتمن بعد از این یکیهدوتا سگ دیگر دیدم. هر دو با موهای کرمْ طلایی زیر نورِ ناتوان خورشید دو طرف راه لمیدهبودند. ایستادم، باتوم را بالا گرفتم تا ضربه‌های آن بیدارشان نکند. نفس را حبس کردم. پاورچین پاورچین از میان‌شان رد شدم. موفق شدم. برگشتم. نگاه‌ کردم. نه، دنبالم نیامدند. باخیال راحت به راهم ادامه دادم.

جلوتر رفتم. کافه عمران را گم کردم. «نکنه از جلوش رد شدمساعتم را نگاه کردم تازه نیمساعت گذشته. «مگه من چقدر می‌تونم تند اومده باشم. نه، هنوز نرسیدمبه راهم ادامهدادم. جلوتر رفتم. کوه بزرگتر از همیشه و طولانی‌تر شده بود. کمیایستادم. از قهوه‌ای کهداشتم خوردم. «شاید چون صبح قهوه نخوردم بی‌حالمتپش قلب گرفتم. از راه بود؟ ازترس بود؟ یا از قهوه؟ نمی‌دانم.

سرانجام رسیدم

پیش رفتم.  سعی کردم سرم را با نگاه کردن به طبیعت گرم کنم. «اِ، نگاه کن این آبشار ایندفعهپر آبتره.» «ببین چقدر اینجا قشنگه.» « این کافه را قبلن ندیده بودم.» «این آقاهه رو قبل‌ترهم دیده بودم. خوش‌ بحالش چقدر تند میرهچرا نمی‌رسیدم؟ آنقدر دور نبود. یادم بود هردفعه خیلی زود می‌رسیدیم. جاهایی که می‌دیدم را قبل‌تر، بعد از این‌همه کوه آمدن ندیدهبودم. سعی کردم نفس‌های عمیق بکشم. «نکنه بهاره منتظر نَمونه و بِرهبه ساعتم نگاهکردم. هنوز یک ربع مانده بود تا یک ساعت شود. سرم را بالا آوردم. بهاره را در بلندی راه دیدم. دست تکان می‌داد. ‌ایستادم. یک آه عمیق کشیدم. همراه با صدای تندی در قفسه‌ی سینه‌امدست تکان دادم.

۱۰/دی/۰۲

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *